« تــــو هم سكوت مــرا پاسخي نخواهي داشت »
هواي عشق رسيده است تا حوالي مـــن
اگر دوباره ببارد به خشكسالي مــن
مگر كه خواب و خيالي بنوشدم ، ورنه
كه آب مي خورد از كاسه سفالي مــن
هميشه منظرم از دور ديدني تر بود
خود اعتراف كنم : بورياست قالي مــن
مرا مثال بچيزي كه نيستم زده اند
خوشا به من ؟ نه ، خوشا بر من مثالي مــن
بهوش باش كه در خويشتن گم ات نكند
هزار كوچه اين شهرك خيالي مــن
اگر چه بود و نبودم يكي است ، باز مباد
ترا عذاب دهد گاه ، جاي خالي مــن
هواي بي تــو پريدن نداشتم ، آري :
بهانه بود هميشه ، شكسته بالي مــن
تــو هم سكوت مرا پاسخي نخواهي داشت
چه بي جواب سئوالي است ، بي سئوالي مــن !!!
« يغما گلرويي »